پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد .
او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند ، اما اين کار خيلي سختي بود.
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.
من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام.
اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر !
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت :که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که ازاينجا مي توانستم برايت انجام بدهم!
+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 0:6  توسط zeny
|
چندقورباغه ازجنگلی عبورمی کردند
ناگهان دوتاازآنهابه داخل گودال عميقی افتادند
بقيه قورباغه هادرکنارگودال جمع شدند
وقتی دیدندکه گودال چقدر عميق است
به دوقورباغه دیگرگفتند:
دیگرچاره ای نيست،شمابه زودی خواهيدمرد.
دوقورباغه،این حرفهارانشنيده گرفتند
با تمام توانشان کوشيدند که ازگودال بيرون بپرند
اما قورباغه های دیگر،مدام می گفتند که دست ازتلاش بردارید،
چون نمی توانیدازگودال خارج شوید وخيلی زود خواهند مرد.
بالاخره یکی ازدوقورباغه
تسليم گفته های دیگرقورباغه هاشد
ودست ازتلاش برداشت
سرانجام به داخل گودال پرتاب شدومرد.
اماقورباغه دیگرباتمام توان برای بيرون آمدن ازگودال تلاش می کرد.
هرچه بقيه قورباغه ها فریاد می زدند که تلاش بيشتر،فایده ای ندارد،
اومصمم تر می شد
تا اینکه بالاخره ازگودال خارج شد
وقتی بيرون آمد
بقيه قورباغه ها ازاوپرسيدند:
"مگرتوحرفهای ما را نشنيدی ؟"
معلوم شد که قورباغه ناشنواست.
درواقع،اودرتمام مدت فکرمی کرده که دیگران اوراتشویق می کنند. ن.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 23:35  توسط zeny
|
دیروز ......
اونقدرعوض شده بودکه نمی شداونوشناخت!!!
غمگین و مضطرب
افسرده و مائوس
بی هدف وبی تفاوت
خیلی دلم می خواس ازش بپرسم چی شده؟
چرااینقدرعوض شده؟؟
چرا دیگه اون آدم سابق نیست؟؟؟
پرازهیجان وامید
پرازآرزوهای کودکانه
رفتم جلو
سلام
سلام
حالت خوبه؟
میگذره
چرا؟
چرااینقدرناامید؟!!!!
چراباید تواین دنیا یی که هیچ چیزبروفق مرادت نیست خوش بگذره!!!!
فکرمیکنم نباید ناامید بشی!
چه غم وغصه ای داری که نمیشه اونوعوض کرد؟؟
هیچ!
هیچ!!
هیچی عوض نمی شه!
چرا؟
چون ازعهده ی هیچ کس برنمی آد!!
آیا نباید پرسیدازعهده اوهم برنمی آید؟!!!
آیا نباید گفت اگربدی هست بدتری هم وجود دارد؟
بازهم سکوت
اورفت.....
اما.....
درذهن کوچک من پرازسوال های بی جواب باقی گذاشت.
همیشه آدما دردنیای کوچک خود از زندگی چنین تصوری دارند که آنگونه که میخواهم نمی شود
اما....
به قول بودا:
هرآنچه ما هستیم نتیجه افکاری است که ماداشته ایم
ن.زینب

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 22:25  توسط zeny
|
شاید اگرمی دانستی چقدرعاشقم،اینگونه رفتار نمی کردی
تو نمی دانی،حتی حدس هم نمی زنی
توزندگی آرام وبی دغدغه خودت راداری
بی آنکه جایی برای من درذهنت ایجاد کنی
تو تقصیری نداری
چه بسا،
انسان هایی نیزبا این شیوه عاشق من باشند وشاید توبه این شیوه عاشق دیگری
**دوستت دارم**
امروزازعشق تو لبریزم ....
فردا را نمی دانم ...
شاید تورا آنگونه که باید شناختم
وشاید...
آن قدرعاشقت شدم که نخواستم دنیای بی دغدغه تورا که بدون عشق من همیشه وجود داشته،به هم بریزم
دوستت دارم
وتنهایم
من وشاید خیلی های دیگرمحکوم به عشقی معصومانه هستیم
عشقی برای خودمان
بی آنکه دیگری ازوجودش مطلع باشد
چه فرقی می کند؟
زیبایی،
عشق،
هیجان،
لذت
همه درچند قدمی ما نهفته است
همه می توانیم مبدا قصه ای نو باشیم
**دوست داشتن**
قصه ای که هزاران بار تکرارمی شود وهرباردرلباسی نو
مهم نیست دوستم داری یا نه
مهم این است که من هستم
وهوا بهاری است
ومن....
بهاررا با تمام وجود نفس می کشم
-------------------------------------------------------------------------
------------------------------------------------------------
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 0:1  توسط zeny
|
هرروز دلم برایت تنگ می شود
دل کوچکم:
برای خنده ات
برای مهربانیت
برای قصه هایت
برای باهم بودنمان
برای لبخند دلنشینت
برای بوسیدنت
برای صداقتت
برای فداکاریهایت
برای در آغوش گرفتنت
برای امیدهایی که درتمام مدت به من می دادی
برای نگاه پرازمحبت وعاطفه ات
برای تمام آروزهایت که با خود بردی
برای ......
تنگ شده،گاهی ساعتها به نقطه ای خیره می شوم تا شاید تورا ببینم
وبگویم چقدر
دوستت دارم
امروزچندماهی است که دیگرنیستی
اما خاطراتت راهیچ گاه فراموش نمی کنم
و همیشه برایم زنده ایی وهستی درکنارم.
ن.زینب

----------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:13  توسط zeny
|
پسربچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت.
پدرش جعبه ای ميخ به اودادوگفت هربارکه عصبانی می شود باید یک ميخ به دیواربکوبد.
روزاول پسربچه ٣٧ميخ به دیوارکوبيد.
طی چندهفته بعد،همانطورکه یاد می گرفت چگونه عصبانيتش راکنترل کند،تعداد ميخهای کوبيده شده به دیوارکمترمی شد.
اوفهميد که مهارکردن عصبانيتش آسانترازکوبيدن ميخها بردیواراست،اواین نکته را به پدرش گفت وپدرهم پيشنهاد کرد که ازاین به بعد،هرروزکه می تواند عصبانيتش رامهارکند،یکی ازميخها را ازدیواربيرون آورد.
روزها گذشت وپسربچه سرانجام توانست به پدرش بگوید که تمام ميخها راازدیواربيرون آورده است.
پدر دست پسربچه راگرفت وبه کناردیواربردوگفت:
"پسرم!
توکارخوبی انجام دادی.اما به سوراخهای دیوارنگاه کن.
دیوارهرگزمثل گذشته اش نمی شود،وقتی تودرهنگام عصبانيت حرفهای بدی می زنی،آن حرفهاهم همچين آثاری به جای می گذارند.
تو می توانی چاقویی دردل انسانی فروکنی وآن را بيرون آوری،اماهزاران بارعذرخواهی هم فایده ندارد،آن زخم سرجایش است.
زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است
----------------------------------------------------------
---------------------------------------------------
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 1:42  توسط zeny
|
ای خدای من
من آن بنده ی توام که اورا به دعا فرمان دادی
اینک منم ای پروردگار
من که در پیشگاهت به خاکساری درافتاده ام
منم که گناهان عمرم را،به تباهی برده ام
ومنم که ازسرجهالت تورا نافرمانی کرده ام درصورتی که توشایسته این نبودی که من چنین کنم
ای خدای من
اگرکسی که به درگاهت بنالد می آمرزی تا درگریه شتاب نمایم؟
اگرکسی تورا بخواند براورحمت می آوری تا دردعا بکوشم؟
پروردگارا:
اکنون که به توروی آوردم ازمن روی برمگردان
درحالی که دل به تودادم محرومم منما
واکنون که دردرگاهت به پای ایستاده ام دست رد به سینه ام مزن....
آمین
---------------------------------------------------------------------
-------------------------------------------------------------
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 21:46  توسط zeny
|
برسر گور كشيشى در كليساى وست مينستر نوشته شده است:
«كودك كه بودم مى خواستم دنيا را تغيير دهم.
بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلى بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم.
بعدها دنيا را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم.
در سالخوردگى تصميم گرفتم خانوادهام را متحول كنم.
اينك كه در آستانه ی ... هستم
مىفهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم٬شايد ميتوانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!»
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:4  توسط zeny
|
برای دست یابی به آرامش
زندگی راهمان گونه که هست ببینید
نه آنگونه که باید باشد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:46  توسط zeny
|
دنیای ما چون کوهساریست که هر کس در آن بانک زند
صدای خوبش را می شنود
کسی که روحش از مهر و محبت سر شار باشد
از دیگران جز محبت و وفا نمی بیند..jpg)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 14:41  توسط zeny
|